تبليغاتX
وبلاگی برای دخترم

نمی دانم  این ماجرا  یادتون هست یا نه؟!

اما از اون به بعد یاسمن اصرار داره که بعضی از نقاشی هاش رو بزارم تو اون کامپیوتر شیرازی !

خب من هم براش توضیح دادم که بابا جون باید بگی نقاشیمو بزار تو اینترنت نه تو کامپیوتر شیرازی

خلاصه اینکه با این حساب من باید یه هاست نامحدود بگیرم برای نقاشیهای دخترم

چون اون روزی نیست که 10-20 تا نقاشی جدید نکشه !

اینم جدیدترین نقاشی اون که حالا گزاشتم تو اینترنت که تو کامپیوترهای شیراز هم دیده بشه !!!

نوشته شده توسط بابای یاسمن در یازدهم آبان 1388 |


بابا نگاه موهام کن ...

بابا نگاه لباسم کن...

بابا نگاه نقاشیم کن...

بابا نگاه عروسکم کن ...

 

این حکایت این روزهای من و دخترم است

او برای هر کاری که می کند با ذوق نظر من را می خواهد و من نیز راهی ندارم جز به به و چه چه گفتن و تعریف و تمجید حتی گاهی از روی عادت و بدون نگاه کردن !

نوشته شده توسط بابای یاسمن در بیست و نهم مهر 1388 |

ماجرای علاقه من به کامپیوتر و علاقه یاس من به نقاشی تمامی ندارد

چند روز قبل طبق معمول من پای کامپیوتر بودم و یاسمن نیز در حال نقاشی در دفتر جدیدش

ناگهان با سرعت برق و باد تصویر دختری را نقاشی کرد و از من خواست آنرا برایش وارد کامپیوتر کنم

اما من بجای اسکن کردن نقاشی او سعی کردم که خودم با برنامه paint  شبیه آنرا برایش بکشم و فکر کنم خیلی هم بد نشد ... می توانید در تصویر زیر این دو را در کنار هم ببینید و قضاوت کنید:

نوشته شده توسط بابای یاسمن در بیست و پنجم مهر 1388 |

چند روز قبل در شهر شیراز مجبور شدم چند ساعت را به همراه یاسمن در ماشین منتظر مامان بمانیم... یاسمن کم کم خسته شد و بهانه گیری را آغاز کرد

ناگهان فکری به ذهنم رسید

یک کافی نت پیدا کردم و با یاسمن با آنجا رفتیم ... وبلاگش  را باز کردم و عکسها و نقاشی هایش را به او نشان دادم

نمی دانید چقدر خوشحال شد و از دیدن عکس خودش و نقاشی هایش چقدر ذوق کرد

طوری که توجه سایر افراد حاضر در آنجا به ما جلب شد

او بعدا تمام ماجرا را با شور و حال خاصی برای مامان تعریف کرد و از دیدن عکس خودش و نقاشی هایش در کامپیوتر آن مغازه شیرازی گفت...

واقعا که اینترنت جالبترین اختراع بشر است

نوشته شده توسط بابای یاسمن در بیست و پنجم مهر 1388 |

 

 

 

 

 

 

 

 

بار دیگر ماه مهر از راه رسید و همزمان با آن بازگشایی دانشگاه ها و مدارس و مهدکودک ها

یاس من امسال نیز (همانند پارسال) به مهد کودک سروش می رود با این تفاوت که او یکسال بزرگتر شده و امسال را در یک کلاس جدید و زیر نظر مربی جدید یعنی خانم حمیدی سپری خواهد کرد

او به خانوم حمیدی علاقه زیادی دارد و این باعث شده که این روزها با ذوق بیشتری به مهد کودک برود

جا دارد در اینجا از تلاشهای مربی پارسال یاسمن یعنی خانوم کمالی نیز تشکر و قدردانی نمایم
نوشته شده توسط بابای یاسمن در بیست و پنجم مهر 1388 |

- بابا خدا کجاست ؟ برای چی ما نمی تونیم ببینیمش ؟

- بابا مگه نه خدا دست نداره ... پا نداره ... چشم نداره .... برای چی غزل میگه خدا دست داره !

- بابا کی ما رو درست کرده ؟

- بابا برای چی بابا بزرگ مستانه مرده ؟

- بابا برای چی آدما وقتی میمیرن میزارنشون تو قبر ؟

- بابا برای چی  . . .

مدتی است که یاس من پرسیدن سوالات سخت را شروع کرده است

سوالاتی که من و مامان در جوابش می مانیم !
نوشته شده توسط بابای یاسمن در بیستم شهریور 1388 |

حتی اگر بخواهم به عنوان یک آدم بیطرف قضاوت کنم باید بگویم که یاس من در نقاشی  پیشرفت زیادی کرده است و یک گام از هم سن و سال های خودش جلوتر است . این در حالی است که او تا کنون در هیچ کلاسی بدین منظور شرکت نکرده است

با این وجود بخاطر علاقه زیادش به نقاشی هر روز چندین برگه  A4 را پر می کند از نقاشی های جورواجور

نقاشی یاسمن

چند روز قبل از او خواستم تا من و خودش و مامانی را نقاشی کند و او هم خیلی سریع این کار را انجام داد . نتیجه اینکار را می توانید به همراه تعدادی از جدیدترین نقاشی های دخترم در ادامه مطلب مشاهده نمایید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بابای یاسمن در پانزدهم شهریور 1388 |

مهرماه نزدیک است و همراه با آن باز شدن مدارس و مهد کودک ها

ثبت نام یاس من در مهد کودک نیازمند تایید پزشک و انجام یکسری آزمایشات است .

و البته او بشدت از این کار متنفر است ...  پارسال هم  پزشک محترم حاضر شد بدون معاینه مهر تایید را بر فرم ثبت نام مهد کودک بزند

به هر حال هقته قبل یاس من  را برای معاینه پزشک به خانه بهداشت امام رضا بردیم به امید اینکه او یکسال بزرگتر شده و دیگر ترسی نخواهد داشت

اما چشم تان روز بد نبیند ... او به هیچ قیمتی حاضر نشد از ماشین پیاده شود

به ناچار او را بغل کردم و به او قول دادم که هرگز او را زمین نخواهم گذاشت

یاسمن به این شکل از ماشین خارج شد اما از پزشک محترم خبری نبود و ایشان تشریف نداشتند

بنابراین تصمیم گرفتیم از فرصت استفاده کنیم و قد و وزن یاسمن را اندازه گیری کرده و با کارت رشد او مقایسه کنیم

اما با این حال او حاضر به ایستادن بر ترازوی خانه بهداشت نبود

بناچار من و او با هم بر روی ترازو ایستادیم و پس از محاسبه وزن پایین آمده و یاسمن را به مامان تحویل داده و اینبار خود به تنهایی بر روی ترازو قرار گرفتم

حالا با یک تفریق ساده وزن یاسمن را محاسبه کرده و آنرا با کارت رشد مطابقت دادیم

خدا را شکر از نرمال هم بالاتر بود

نوشته شده توسط بابای یاسمن در چهاردهم شهریور 1388 |

امروز ششم شهریور است و روز تولد یاس من

دختر عزیزم . . .  تولدت را تبریک می گویم . . . 

تو اکنون جزیی از زندگی من هستی و شاید هم کل زندگی من . . .

با خنده هایت می خندم ،

در بازیهای کودکانه ات همبازی می شوم ،

و گاهی نیز با بهانه گیریهایت اعصابم خراب می شود و . . . 

خلاصه . . . این گونه روز به روز بزرگتر می شوی . . .

نمی خواهم همه چیز را اینجا بنویسم . . .

نه از سختی های بزرگ شدن بچه ها و نه از میزان علاقه و عشق پدر و مادرها به آنها

سلامتی ، شادکامی و موفقیت را برایت دعا می کنم

و باز هم تولدت را تبریک می گویم !

نوشته شده توسط بابای یاسمن در ششم شهریور 1388 |

امروز پنجمین روز ماه مبارک رمضان است

دختر کوچولوی من چیز زیادی از روزه و آداب آن نمی داند

امروز یک لیوان آب به من داد و ...

- بابا بیا آب بخور

- بابا جون من روزه ام

- نه ... نمی خواد روزه باشی ... بخور

- بابا ... نمی خوام ... من تشنه نیستم

- تشنه هستی ... بخور ، بخور ، بخور !!!

 

(مجبور می شوم به صورت نمایشی آب بخورم ... پارسال این ترفند جواب میداد اما یاس من  دیگر بزرگ شده و گول این کار را نمی خورد و همچنان پافشاری می کند )

 

به هر حال در ماه مبارک رمضان باید به مشکلات روزه داری مانند گرما و تشنگی و گرسنگی ، این کل کل ها را نیز اضافه نمود

نوشته شده توسط بابای یاسمن در پنجم شهریور 1388 |